چند روز پیش بعد مدت ها بعد از جراحیم با یکی از بهترین دوست هام که به نوعی پیر ِ داناست، صحبت میکردم و بعد از چند ثانیه سکوت وسط حرفاش یهو بهم گفت، میدونی انگار از اونجایی که میدونی تهش هیچی نیست موضوع مهاجرت خیلی وقته برات تموم شده... گفتم آره دقیقا از اونجایی که میدونم رنج کشیدن یکمعقوله ی یک رنگ و جدانشدنیه از انسان، چرا وقتی میدونم هیچ جایی الان خبری نیست مگر با پول هنگفتی بخوای بری که برات فرش قرمز پهن کنن... که خب اگر به پول هنگفته که اگر داری همینجا آخره دنیاست و میتونی همه چی داشته باشی و هیچی نداشته باشی... خاصیت پول هنگفت داشتن دقیقا همینه که ممکن همه چی داشته باشی اما در اصل هیچی نداری...حالا موضوع مهاجرت ۹۹درصد برام حداقل فعلا تموم شده ست و کاملا آدابته شدم با نوعی آرامش و شادی درونی که اگر بخوای با حداقلی ها هم میتونی هرچند سخت با شرایط اینجا اما شدنیه ولی کار هر کسی نیست چون باید بلد باشی نگاه کنی نه اینکه ببینی، بفهمی نه اینکه بشنوی، و با سکوتت صحبت کنی... اینکه باشی اما نه با هرکسی، طعم ِ بودن رو بذاری بچشه و درک کنی اما نه برای اونی که نیست... و اینکه همیشه سعی میکنم اینارو به خودم یادآوری کنم و یادم بمونه که حتی اگر امیدی نداری و هنوز آرزویی داری باید سعی کنی با آرامش و سکوت، جنگیدن رو فراموش نکنی اما نه به قیمتی که به رنج هات اضافه کنی...خلاصه که به نظرم شکل رنج کشیدن رو نمیشه حتی با مهاجرت خیلی تغییر داد، بخصوص اینکه اگر کوچکترین عاطفه ای هنوز درونت وجود داشته باشه، حتی اگه بهترین موقعیت رو توی بهترین کشور دنیا هم داشته باشی، باز هم بخشی از تو داره رنجی رو تحمل میکنه که اونقدر غریبه و ناشناخته هست که فقط گاهی ممکن اسمش رو بتونی بذاری دلتنگی و غربت... و این
برچسب:
نویسنده: هستی امیری
تاريخ: يکشنبه
26 آذر
1402 ساعت: 0:39